سهراب بیا خودت گفتی
روزی خواهم آمددررگها نورخواهم ریخت
بیا رهگذر کوچه ی تنهایی من باش
چینی نازک تنهایی من سالهاست که شکسته
من در هیچستان تو گم شده ام
باغ تودر در طرف سایه دانایی است؟
پس چرا سایه ای نیست؟
شایدباران سایه ها راشسته
شایدسایه ها خوابند
بیا،ببین، زمستان درپوست بهار چه زیباست
دروغ هم دربطن حقیقت شکوفاشده است
زندگی دیگر آن حس غریب نیست که مرغ مهاجرداشت
مردم زندگی را دزدیدند
من،مرغ مهاجر،اسیر سلول مردم
بیا کفش هایت اینجاست
من بودم صدایت زدم،سهراب
می دانم مرگ پایان تو نبود
تو هنوزم هستی
لب دریا، لب حوض،روی پای تر باران
بیا، باهم پی آواز حقیقت بدویم
روشنی را بچشیم
من در اقیانوس واژه ها منتظرت می مانم
بیا باران راباخودت بیاور سهراب

