سهراب بیا خودت گفتی
روزی خواهم آمددررگها نورخواهم ریخت
بیا رهگذر کوچه ی تنهایی من باش
چینی نازک تنهایی من سالهاست که شکسته
من در هیچستان تو گم شده ام
باغ تودر در طرف سایه دانایی است؟
پس چرا سایه ای نیست؟
شایدباران سایه ها راشسته
شایدسایه ها خوابند
بیا،ببین، زمستان درپوست بهار چه زیباست
دروغ هم دربطن حقیقت شکوفاشده است
زندگی دیگر آن حس غریب نیست که مرغ مهاجرداشت
مردم زندگی را دزدیدند
من،مرغ مهاجر،اسیر سلول مردم
بیا کفش هایت اینجاست
من بودم صدایت زدم،سهراب
می دانم مرگ پایان تو نبود
تو هنوزم هستی
لب دریا، لب حوض،روی پای تر باران
بیا، باهم پی آواز حقیقت بدویم
روشنی را بچشیم
من در اقیانوس واژه ها منتظرت می مانم
بیا باران راباخودت بیاور سهراب
خوشم اوووووووووووووووومد
ReplyDeleteزندگی شطرنج دنیا و دل است
ReplyDeleteقصه پررنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل از اینکه حریفی قابل است
ممنونم از لطفت
ReplyDeleteآمدم
و خواندمت
با بهترین آرزوها